سربازی من قسمت سوم

ماجرای تموم شدن یخ توی گرمای تابستون
محمدرضا دانشی پور    28 دی 1397    دوران سربازی    1906

پادگان ما توی دامنه کوه قرار داشت و آب لوله کشی هم نداشت و از آب منبع های فلزی مصرف میکردیم. توی فصل گرم پادگان با کارخانه یخ قرارداد بسته بود و هر روز مقداری یخ به پادگان میآوردند و هر واحدی یخ خود را تحویل میگرفت. قرارداد ماهیانه بود و هر ماه باید تمدید میشد.

 داستان رسید به جایی که زمان قرارداد تمام شد و هنوز قرارداد جدید بسته نشده بود و بالاجبار باید از آب منابع فلزی که با تابش آفتاب گرم شده بود مصرف میکردیم بعد از اینکه دو روز بدین منوال گذشت با سربازهای دیگه قرار گذاشتیم و بعد از ظهر وقتی ناهار رو خوردیم راه افتادیم و رفتیم جلو دفتر فرماندهی همه جمع شدیم و به سربازی که دم در بود گفتیم به فرمانده بگو بیاد کارش داریم. گفت فرمانده نیست معاونش هست گفتم اشکالی نداره به همون بگو بیاد.

وقتی معاون فرمانده اومد و تعداد ما رو دید جا خورده بود و دست پاچه شده بود و هی میگفت: این چه کاریه این شورش به حساب میاد. برای چی اینجا جمع شدید؟ برید توی آسایشگاهتون. من به عنوان نمایندشون گفتم آقای معاون عزیز ما فقط اومدیم بگیم بیشتر از دو روزه که داریم آب گرم میخوریم و توی تابستون آب گرم بیشتر آدمو تشنه میکنه.

 یهو برگشت به من گفت: اتفاقا آب گرم برای کلیه خیلی خوبه.

من هم بلا فاصله بهش گفتم خوب ماها هیچ کدوممون مشکل کلیه نداریم اگر شما کلیه تون مشکل داره آب گرم میتونید بخورید مجبور نیستید از توی یخچال فرماندهی آب خنک میل کنید.

یکم چپ چپ به من نگاه کرد و گفت حالا اتفاقی که نیفتاده من پیگیری میکنم و در اسرع وقت مشکل برطرف میشه. بعدش همه متفرق شدیم و رفتیم آسایشگاه.

به هم اطاقیام گفتم بچه ها امروز پنجشنبه هست و تا شنبه هم اینها هنر نمیکنن که قرارداد تمدید کنن یعنی زودترین موقعش میشه یکشنبه. من دیگه طاقت ندارم آب گرم بخورم بیاید بریم یخ بخریم بیایم. هر چهارتاشون سرشون رو کردن به سمت دیوار و خودشون رو زدن به خستگی و خواب و گفتن برو بابا دلت خوشه کی حوصله داره بره یخ بخره، بهشون گفتم من حاضرم برم یکیتون بیاد کمک. هیچ کدوم نیومدن. بهشون گفتم اگر من برم یخ بگیرم به هیچکدومتون نمیدما. اونا هم گفتن باشه اگر تو رفتی گرفتی ما هم آب خنک نمیخوریم. البته باورشون نمیشد که من همچین کاری بکنم.

لباسامو عوض کردم و یه کلمن بزرگ داشتیم اونو برداشتم و رفتم دژبانی ورود به پادگان. بچه های دژبان آشنا بودند. وقتی فهمیدند که دارم میرم یخ بگیرم خوشحال شدن و گفتن پس بیا یه قالب کامل بگیر و نصفشو بده به ما، منم قبول کردم و راه افتادم. از اونجا باید چند کیلومتر تا اول شهر با تاکسی خطی میرفتیم  وخوشبختانه همونجا که ایستگاه تاکسی بود یخ فروشی هم بود.

هوا خیلی گرم بود و یخ خیلی زود آب میشد و من هم برای همین رفتم منتظر موندم تا اولین تاکسی خطی پر بشه و لحظه ای که میخواستم سوار بشم به یخ فروش گفتم یه قالب بزاره عقب ماشین. چند دقیقه بعد جلو در پادگان با یه قالب یخ پیاده شدم. بچه های دژبانی با خوشحالی اومدن کمک و رفتیم تو همونجا کلمن خودمون رو که آورده بودم پر کردم و بردم توی آسایشگاه البته از اونجا تا آسایشگاه ما حدود یک کیلومتر تو دامنه کوه سربالایی باید میرفتم ولی کلمن آب خنک انرژی بهم میداد. وقتی رسیدم به اطاقمون جوری در رو باز کردم که همشون از خواب پریدن و بلند شدن ببینن چی شده اولش باور نمیکردن منم بهشون گفتم که نشد یخ بیارم منم از همون آب گرم ریختم توی کلمن آوردم دوباره همه خوابیدن تا عصر که بلند شدن چایی درست کنن اون موقع بود که فهمیدن یخ توی کلمن هست و اول کلی به من بدو بیراه گفتن که چرا بهشون نگفتم بعد هم کلی خوشحالی کردن. البته بیشتر بچه هایی که روز جمعه میومدن اونجا بهشون آب خنک میدادم.

توی زندگی آب خنک زیاد خوردم ولی مزه ای که اون کلمن آب خنک میداد یه چیز دیگه بود. خودم هم از کاری که کرده بودم کیف میکردم ولی هرچی فکر میکردم متوجه نمیشدم که چرا هیچ کس حاضر نشد این کار رو بکنه ولی من انجامش دادم و اینکه مگه اینا با من چه فرقی دارن که حاضر نیستن یه کار سخت انجام بدن؟؟؟

دانشنامه رزمنده سایبری

, سایت_تحلیلی , سبک_زندگی_اسلامی , شبهات , جنگ_نرم ,  ویکی , سایت_تخصصی , امنیت_سایبری , جهادگران_سایبری , جمهوری_اسلامی_ایران , آتش_به_اختیار ,

CYBER_FIGHTER

, wiki , library , Collection , Like , following , amazing ,Islamic life style , my childhood , Nostalgia , Soft War  , Cyber warfare  , cyber security

logo-samandehi

Email: info@cyber-fighter.ir
tel: 09193588304  &  09127503245

مصطفی کاظم لو mostafa kazemloo