سربازی من قسمت چهارم

ماجرای خواب و بیداری و دلسوزی برای یه سرباز دیگه
محمدرضا دانشی پور    28 دی 1397    دوران سربازی    1477

آماده خوابیدن شده بودیم که دیدیم در میزنن، جناب سرهنگ از نیروهای بخش تعمیرات الکترونیک پادگان بود اومده بود درب اطاق ما سلام کرد و گفت بچه ها میدونم شماها معاف از پست هستید ولی میخواستم ازتون خواهش کنم امشب یکیتون بیاد به جای این سرباز من که چشماش در اثر جوشکاری برق زدگی پیدا کرده پست بده اگر نخواستین میتونین قبول نکنین ولی روی من پیرمرد رو زمین نندازین.

بچه ها هر کدوم سرشون رو به یک کاری گرم کردند و جوابی ندادند. اون بنده خدا هم وقتی دید اوضاع اینجوریه از اطاق ما رفت بیرون. من به بچه ها گفتم آقا ناسلامتی سرهنگ تمام پادگانه اومده خواهش کرده. همشون با هم گفتن برو بینیم بابا. گفتم حداقل به خاطر اون سربازه یکیمون قبول کنه، اونام گفتن خیلی ناراحتش هستی خودت برو.

سریع لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون و به جناب سرهنگ گفتم من میام به جای ایشون پست میدم. خیلی خوشحال شد و اون پسره رو فرستاد که بره خونه چون بچه کرمانشاه بود. حالا پست من کجاست؟ روی پشت بام انبار تسلیحات.

رفتم سر پستم اونجا یه صندلی گذاشته بودن منم صندلی رو گذاشتم و روی پشت بام نشستم روی صندلی یه نور افکن کل پشت بام رو روشن کرده بود حدود نیم ساعتی که گذشت متوجه شدم یه صدایی میاد دقت کردم دیدم یه ماشین از دور توی سراشیبی کوه خلاص کرده و چراغ خاموش با موتور خاموش داره یواش یواش میاد فهمیدم پاس بخش داره میاد سرکشی منم خودمو زدم به خواب ببینم میخوان چیکار کنن. نزدیک انبار که رسیدن یواش پیچیدن به سمت انبار و ماشین رو نگه داشتن. دربهای ماشین باز شد و دیدم هر دوتا پاس بخشهای اون شب باهم هستن. چشمام رو نیمه باز نگه داشته بودم که نفهمن خوابم یا بیدار. تا از ماشین پیاده شدن اسلحه رو برداشتم گلن گدن کشیدم از ضامن خارج کردم به زانو نشستم و ایست دادم یکیشون با لحجه شیرین شمالی گفت: خواب بودیا. گفتم از ماشین خارج بشین چراغهای ماشین هم خاموش کنین. گفتن ماییم. صدامو بلندتر کردم و گفتم: این وقت شب ما نداریم من هم هیچکسی رو نمیشناسم دستا رو ماشین تا سه میشمرم اگر دستاتون رو ماشین نبود شلیک میکنم. صدای یکیشونو شنیدم داشت میگفت بابا این دیوونه است مواظب باشید ما اومده بودیم مچ اینو بگیریم. دستاشونو که گذاشتن روی ماشین گفتم حالا اسم شب . اسم شب رو که گفتن گفتم حالا آزادید بیاید جلو.

اومدن جلو گفتن ای ناقلا خواب بودیا. گفتم من خودمو زده بودم به خواب میخواستم ببینم شماها میخواین مچ کی رو بگیرین؟ گفت نه دیگه راستش رو بگو خواب بودی. گفتم باور میکنی بکن نمیکنی هم نکن من بیدار بودم ولی خوشتون اومد حالتونو گرفتم؟ گفت وجدانی اگر دستمون رو روی ماشین نمیزاشتیم میزدی؟ گفتم ای بابا از خدام بود یکیتون دستش رو نزاره رو ماشین تا حالیتون کنم با کی طرف هستید. به من میگین دیوونه؟ یه دیوونه ای میخواستم نشونتون بدم حیف شد که نشد. اوناهم یه نگاهی به هم کردن گفتن بریم دیگه این بیداره.

دانشنامه رزمنده سایبری

, سایت_تحلیلی , سبک_زندگی_اسلامی , شبهات , جنگ_نرم ,  ویکی , سایت_تخصصی , امنیت_سایبری , جهادگران_سایبری , جمهوری_اسلامی_ایران , آتش_به_اختیار ,

CYBER_FIGHTER

, wiki , library , Collection , Like , following , amazing ,Islamic life style , my childhood , Nostalgia , Soft War  , Cyber warfare  , cyber security

logo-samandehi

Email: info@cyber-fighter.ir
tel: 09193588304  &  09127503245

مصطفی کاظم لو mostafa kazemloo